تبليغاتX
پیــــــــــاز داغ

پیــــــــــاز داغ

ژانر:جنون سرعت

امروز پیازداغ بعد از کلاس رفت به یه نمایشگاه کتابی که تازه اینجا باز شده و خواست ببینه که چیز به درد بخور پیدا میشه اونجا،بی تربیتا منظورم کتاب به درد بخور بود!سر خیابون منتظر تاکسی شد که یه پیکان داغونی جلو پاش ترمز کرد،اینقد این پیکانه داغون شده بود که خوده کارشناسای دست اندر کار تولیدشم تا الان حتمن هفت کفن پوسونده بودن اما عجیب اینجاس که هنوز به طرز معجزه آسایی رو پا که نمیشه گفت،داشت نفسای آخرشو تو این شهر کوچیک میکشید و جالبتر اینکه دوگانه سوزم بود اما فک کنم سیستمشو خود همین

راننده ی پیرمرد شص شصو پنج ساله ی باحالی که داشت یه بعد از ظهر جمعه ای با نوه ش با الهام گرفتن از سیستم سماور گازیشون طراحی کرده بودن به طوری که شیلنگ گازرسانی به محفظه ی احتراق موتور از تو کابین و از زیر پای پیازداغ رد میشد و با رانندگی هیجان انگیزی که اون پیرمرده میکرد پیازداغ اندازه ی مصرف یک سالش آدرنالین ترشح کرد و اصن یه چیزی میگم یه چیزی میشنفید!

خوراک این بابا بزرگه سبقت از راست و لایی بود و اصلنم اعتقادی به راهنما و آیینه نداشت به عقیده ی ایشون آینه ی ماشینو روز اول صرفا واسه اصلاح و میک آپ راننده طراحی کردن نشون به اون نشون که یه آینه بغل سمت خودش رو صفحه کیلومترش بود و آینه ی سمت شاگردم به طور کلی فقط از یه قاب پلاستیکی تشکیل شده بود حالا باز این بابابزرگ انعکاس تصاویرو از تو اون پلاستیکه میتونس ببینه من که نمیدونم و اظهار نظریم نمیکنم که اون دنیا مدیونی داره و حوصله ی سوال جواب این چیزا رو دیگه نداریم به مولا!

و یه چیز دیگه ای هم بود که گوش این بابابزرگه رو فقط انگار رو فرکانس چنتا کلمه به صورت پیشفرض تنظیم کرده بودن که مهمترینشون فرکانس کلمه ی دربست بود که عجیب به این واژه عکس العمل نشون میداد و گرنه واسه بوق و داد و هوارای بقیه ی راننده ها یه گوششون در و اونیکی هم ایضن در بود و  در کل مسیر هم لباشون بهم چسبیده و به اندازه ی یک و نیم سانتیمتر از سطح صورتشون به سمت جلو تمایل داشتن -پیش خودم فک کردم شاید اینارو به یاد آخرین رابطه ای که با همسر مرحومش داشته و ازونجایی که دکتر

زنش طوری که این بزرگ مرد نفهمه بهش گفته که اگه یه بار دیگه با همسرت رابطه داشته باشی خواهی مرد و طبیعتن بابابزرگه هم که از همه جا بی خبر نیش خودشو که وارد کرده و به تقلید از فیلمای مبتذل بی ناموسی اونور آب خواسته لباشو ببوسه همون موقع زن فداکار دار فانی رو برای همیشه وداع میکنه و پیرمرد بیچاره هم همونجا یه تصمیمی گرفت که تاآخر عمرش دهنشو همون حالت نگه داره به نشان عشق واقعیش-توی همین افکار بودم که

بابابزرگه همچنان با سرعت به صفدری لایه های ترافیکی میپرداخت و از کنار یه ماشینی که خداییش به خوابم نمیدیدم ازون یه ذره جا بتونه رد شه حتا اگه موتورم باشه و فرمونشم ترافیکی کرده باشه ازینجا دیگه نمیشه رد شد،و فقط منتظر کوبیده شدنم به داشبور بودم و بعدشم ترکیدن کپسول گاز ته ماشینه که با یه صدای پوق کوچولو از سمت آینه ی شاگردش، آقا رد شد،و یه لبخندی تو همون حالت لب و لوچه ی موصوف به نشان رضایت از شیرین کاریش زد و رد شد،ینی من هنوزم باورم نمیشه سر اون صحنه زنده موندم خود نید فور اسپید کربن بود به مولا!

به کل این فضا یه صدای ضیعفی که از میان انبوه سیمها و ترانزیستورای در معرض دید سیستم صوتی با دو موج و یه نور ضعیف سبزی که با نوسانات ولتاژ ارسالی از باتری کم و زیاد میشد هم اضافه کنید که یه آهنگ محلی سوزناک از عصربخیر...پخش میشد و از هر سمتی که فکرشو بکنید هوای سرد نفوذ میکرد، فضای بس رعب انگیزیو رقم زده بود که هر لحظه خودتو روی دست مردم تصور میکردی که میان لااله الا الله گویان پش سرت یه دس مشکی پوش شدنو  تو اعلامیه ترحیم خودتو سر کوچه تون میدیدی که در گذشت نابهنگام جوان ناکام پیاز دواغزاده در اثر سانحه ی دلخراش تصادف

را تسلیت میگوییم و حضور شما سروران گرامی باعث تسلی خاطر بازماندگان خواهد بودو اینجا بود که بی اینکه با یار دلربای ترجیحن چشم روشنت برید نمک آبرود و سوار تله کابین شید و بعد اون سردش شه و تو کتتو بدی بهش بپوشه و کلی لاو بینتون رد و بدل شه ازدنیا رفته بودی و اینام به جهنم الان که خاکت کردن اون دوتا ترسناکه بیان ازت آزمون بعمل بیارن چی داری بگی در صورتی که خیلی کم پیش میومد با اینکه منابع آزمونو در دسترس داشتی  جای اینهمه مسخره بازی دوخطشو نخوندی الان میان خفتت میکنن و دیگه م آقا بخدا مادربزرگ پسر دایی بابام مریض بودو دیشب مهمون داشتیمو من نبودم دستم بودو اینجور صوبتام تو کتشون نخواهد رفت که نخواهد رفت

نشون به اون نشون که پیازداغ چن وخت پیشا یه  همچین خوابی دید که تا مدتها جرات نکرد چش رو هم بزاره مدیونید اگه فک کنید از ترس بود!
به کلی از موضوع پرت شدیم و خیلی شد ،نمایشگارو بعدن میگم!

پاورقیجات:
وان:نمیگم که مجبور شید بخونید،فک کردید خیلی زرنگید همه ش بیایید اینجارو بخونیدو کامنت بذارید،نچ!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:30  توسط پیاز داغ  | 

ژانر:روغن کرچک!

تا حالا شده که از نزدیک شدن یه خونه ی داییتون یاد یه موضوعی بیوفتید و حالتون بهم بخوره و تصمیم بگیرید  با اعضای اون خانواده ی گرام هم صوبتم نشید حتا؟لابد میپرسید چرا باید همچو نظری داشته باشم سوالتونو فع لن جواب نمیدم تا اتفاق امروزو براتون تعریف کنم بعد اگه شوما دوس داشتید همگی شام دعوتید خونه ی دایی ما!

همون جوری که میدونید پیازداغ چن وختیه از آنفولانزا گزیدگی رنج میبره و همین آدم به طور کلی از آب ریزش بینی و حلق و کلن همچین چیزایی متنفره و گاهن شده که چار پنج تا قرص یه جورو با هم خورده که جلوی این آب ریزشو بگیره و همینم واسش مهمه و اینکه ممکنه در اثر خوردن روزی هف هش نوع قرص دچار مرگ مغزی بشه اصلن واسش مهم نیست،اینو گفتم که عمق فاجعه رو درک کنید،حالا ادامه شو داشته باشید

امروز بعد چن روزی خونه نشینی و اینا پیازداغ تصمیم گرفت که بره خونه ی داییش که چن کوچه پایین تر خونه شونن،این دایی جان دوتا پسر دارن که یکیشون کلاس سومه و اون یکی که میخوام دنیاش نباشه!5سالشه تقری بن،سرتونو درد نیارم پیازداغ و دایی و اینا نشسته بودن داشتن چایی و شیرینی میخوردن و همه چی روال عادی خودشو طی میکرد تا اینکه شایان جان(5ساله)با دو دست در پشت اومده روبروی دایی جان و گیر داده بود بابا چشاتو ببند،دایی جان بعد کمی طفره رفتن بالاخره چشاشو بست،شایان جان ادامه داد حالا دهنتو باز کن!

دایی جان که از شیطنتای این موجود باخبر بود نمیخواست دم به تله بده و گوشه  ی چشمشو باز گذاشته بود ،اما نه شایان جان زرنگ تر بود و میگفت بابا چشاتو ببند دیگه
خلاصه دایی جان مجبور شد و چشاشو بست شایان جانم فورن انگشتشو کرد تو دهن دایی جان،تا اینجا مشکلی نبود تا اینکه دایی جان یه مزه ی شوری رو رو زبونشون احساس میکنن !

شوری روی زبان دایی جان چیزی نبود جز محتویات دماغ شایان جان ...
آقا و خانومی که شوما باشی یکی از حال بهم زن ترین مناظر عمر پیازداغ و باالاخص دایی جان رقم خورد،این دایی جان مام که راز بقام که ببینه بدون درنگ بالا میاره
گلاب به روتون اینقد استفراغ کرد که چایی و شیرینی جمی عن کوفت همگی شد و اینم یه خاطره ی شور از دوران نقاهت پیازداغ !

پاورقیجات:
وان:کم و کاستیو ببخشید دیگه،در نوشتن پست کوتاه نیز همچون بلند استعداد خاصی نداریم!استثنائن با همین حال کنید!
تو:شانس مارو!اینم از تفریحات سالممون
تری:تازه احوالاتمون شده عین یه سرماخورده ی معمولی!
فور:قرار شام سر جاشه ها!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:2  توسط پیاز داغ  | 

آنفولانزا خوردیم اساسی!                                                                                                 اینطرفا نیایید که دچار آنفولانزا گزیدگی(خوردگی،گرفتگی) خواهید شد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:9  توسط پیاز داغ 

ژانر:خوش گذشتگی!

از اونجایی که نمیشه ناپیوسته بودن یه جریانیو دلیلی بر عدم یا فراموشیش دونست به قول معروف موجیم که آسودگی ما عدم ماست!(با فونت سبز رنگ بخونید!)و اینم یادآوری کنم،همونطوری که همیشه خدمتتون عرض کردم  خاطرات مثل انگور میمونن،هرچی بگذره ارزشش بیشتر میشه!رو این حساب خاطره ی مهمونی من تازه الان کاملن رسیده و آماده س نیست اینجا یه خورده م سردسیره شاید دلیلش این باشه کسی چمیدونه!

رفقا!همه مستحضرید مثلث برمودای عزیز چند وخت پیش پیازداغ حقیر و یه تعداد دیگه از دوستانو دعوت کردن به یه مهمونی خیلی صمیمی و بهونه ای شدن واسه دور هم جمع شدن دوستان عزیز و زیارت گل روشون که سعادتی بود واسه پیازداغ،که تا پیش ازین اجازه نگرفته بودم از مثلث عزیز که خاطراتشو بگم خدمتتون که الحمدالله پس از طی مراحل اداری مجوز مذکور دریافت گردید!

و اما سفرنامه ی یک روزه:
بعد از اینکه مثلت عزیز لطف فرمودن و پیازداغو دعوت کردن یه چن وختی قبل از روز موعود بود و پیازداغم بعد کلی مقدمه چینی و گاهن تملق و چاپلوسی در محضر حاج خانوم وآقا ی مهربون بالاخره دقیقن یه روز قبل از روز موعود بله رو گرفت و بادا بادا ا ..نه ببخشید چیز،و رفت پی بلیط

حالا تو این همه روز مهمونیو اد زده بودن پنشنبه و طبیعتن فرداشم جمعه و راه رو بر هر چی دروغ و کذب میبست در جواب اونایی که میگفتن امروز که  تو میری پنشنبه م که آخر هفته س میرسی شاید اصن کارت طول کشید صب کن شنبه برو ،اما نچ،از اونا اصرار و از پیازداغ انکار که من  باید امروز برم ،خلاصه بلیطه رو گرفت واسه  ۷:۳۰ شب

سوار شد،ازاونجاییم که میدونید که پیازداغ به اتوبوس آلرژی داره وهمین که پاش میخوره تو اتوبوس کل دردای دنیا رو سرش خراب میشن از قبیل پادرد و سردرد و معده درد و افتادگی دریچه ی میترال و کلی آت آشغال دیگه کل اون شبو روی هم نیم ساعت بیشتر نخوابیدنزدیکای ۸:۳۰ صب که رسید و پیاده که شد با چشای گل خونش و تلو تلو خوردنش قشنگ حس میکردی از پای دبه ی عرق سگی پاشده اومده و نشون به اون نشون که طرفای انقلاب که رفته بود چندتایی

 از کتاباشو بخره طی یه اتفاق جالب دوستشو دید که از قضا اوشونم همین امروز صب رسیده بود اونجا با تعاونی 15،داغی کله ی پیازداغو تایید کرد!
البت اینم بگم وختی پیازداغ شنید دوستش گفت که منم امروز رسیدمو واسه 3.30 بلیط دارم که برگردم اولش پیازداغ حس کرد دوستش از زندگی ناامید شده و میخواد یه جورایی به این زندگی نکبت بار انگلیش پایان بده و اون یه تیکه کاغذیم که تو مشتش گرفته بود این ظنو به یقین تبدیل میکرد که شاید چنین نوشته بود:

....دنیا وفا ندارد و رفیق بی کلک مادرو  لطفن قبلن کرایه ی خود را آماده کنید اوا ببخشید منظورم این بود خداحافظ زندگانی و اینا
خلاصه پیازداغ اینقد نگران حال دوستش بود که نکنه کاری دست خودش بده همونجا نشس چن دقیقه ای نصیحتش کرد،تازه هی به پیازداغم پیشنهاد میکرد تو هم بیا با هم بریم!

بعدشم پیازداغ رفت سمت جمهوریو یه نیگاهیم به اونجا انداخت، نزدیکای ظهر که شدُ نهارشم طبیعتن ساندویچ ! 

بعدش رفت سمت تئاتر شهرکه یه کمی استراحت کنه اونجا،نشست رو یه صندلیو عجیب اینجا بود که هر بچه ی  زیر 6 سالی عین چی زل میزدن به پیازداغ که البت این واسه پیازداغ دیگه عادی شده چون اینجام که ژیازداغ هست همچین چیزی وجود داره ، که دید این خاصیتش جهانیه و مختص به یه منطقه ی جغرافیایی خاص نیست!

خلاصه موند اونجا تا نزدیکای 2ونیم که پاشد بره،تو راه همه ش با خودش فک میکرد که برم یا نه؟این افکارش تا جلوی دم در میعادگاه ادامه داشت حتا اونجا که رسید خواست برگرده !دلیلشو نپرسید که عمرن اگه بگم که :روش نمیشد یه جورایی!!
دل دریاییشو به اقیانوس زد و رفت بالا از پله ها ،اونجا اون گوشه سمت پنجره که به خیابون ویو داشت یه چن نفری نشسته بودن که اولش پیازداغ فک کرد اشتباه اومده یا حداقلش ساعتو اشتباه شنیده یا اصن تموم شده گردهمایی!

اما نه،نگاه ها عمیق تر شد بین اون هف هشت نفر با پیازداغ،از اون گوشه ها صدا میومد که با تردید میپرسیدن،پیازداغ؟خلاصه اینجوری که فهمیدیم هیچ کدومشون همچین تصوری از پیازداغ نداشتن حالا چرا و چگونه شو دیگه از خودشون بپرسید،اول از همه مثلث برمودا اومد که اوشونم دقیقن مثل بقیه پیازداغو نشناخته بودن و از پیازداغ خواست که خودشو با صدای بلند پای کلاس معرفی کنه و شغل پدر و معدلش و انضباطش و اینکه پارسال تو چه مدرسه ای بودیو اینام نپرسید خوشبختانه،بعدش یه آقای خیلی خوش برخوردی پاشد با پیازداغ سلام احوالپرسی کرد که بعدها فهمیدیم این آقای مهربون همانا بهزاد جان میباشند که اینچنین مارا محسور خودشون کردن بعدشم سعادتی که نصیب پیازداغ

شد از بابت زیارت روی گل دوستان،آقای مصطفی که بزرگترین کمکی که به پیازداغ کرد این بود که حرفی نمیزد و کلن یکی پیدا شد که با پیازداغ یه وجه مشترک داشته باشه،مدام عزیز که همه ش فکر میکردم تو یه سریالی بازی کرده احتمالن،امیدجان که خیلی صمیمی بودن به طور کلی با همه،مانی عزیز که اصولن با هیشکی سر سازگاری نداره و آقا حمیدرضا به توان دو البته، یکی که خلوت دل از ایشون بود پرفکت بودن  و اون یکی حمیدرضا هم داماد جان بودن(توضیح بیتشری نخواید) و خانوما نوگل عزیز که همه وسعت مهربونیشونو میدونن،هستی خانوم عزیز که افتخار بزرگی بود آشناییشون،بهار عزیز که بهارشونمِ کلِ شخصیتای معروف بودن،سمیه ی عزیز که اینقد واسم آشنا بود که بعدها سوتی بزرگی دادم بابت اثبات این قضیه،زلزله ی مهربون که برعکس اسمشون کلن آرام و مهربون بودن و بقیه که احتمالن کامنت میذارن که ای بی معرفت منو یادت رفت!

تا اینجاش مربوط به پیازداغ میشد و ازین به بعدم تا آخر مراسم از لال شدن پیازداغ فاکتور بگیریدو و پست گزارشات مهمونی مثلث برمودای عزیزو بخونید که بهتر از اینجا توصیف شده
البته یه بار دیگه م از مثلث برمودای عزیز تشکر میکنم بابت لطف بی اندازه شون،فقط نمیدونم چرا این روزا کم پیدا شدن؟! 

پاورقیجات:
وان:بیایید همه با هم پیشاپیش پوزش دست اندر کاران محترم بلاگفا رو به خاطر اختلالات دو روزه ی سایت بپذیریم،چه اشکالی داره؟مگه این همه روز سرورشون مشکل نداره میگیم خرتون به چند؟
تو:راجع به شعار هاتون یه توضیحی بدم فقط مرگ بر خودم و مرگ بر ای.ران جایز نیست ،بجز اینا مرگو به هرکی  دوس دارید  بگید!
تری:جای شوما بودم خودمو زود میرسوندم به دهات پیازداغ اینا،اینجا بجز رگبار شدید باران گاهن بارش شدید  د.یش  و روسری و کلاهک دودکش و پیرهن و لباس زیرم مشاهده شده حتا!
که به گواه قدیمی ترها بی سابقه بوده همچین چیزی!
فور:همین دیگه!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:57  توسط پیاز داغ  | 

ژانر:+هیج ده

میدونید رفقا آدما دو دسته ن!یا خونه مجردی رفتن یا نرفتن!نمیخوام وارد قسمت های شخصی  بشم فقط همینو بدونید که شومام طبیعتن جزو یکی از همین دو دسته اید خواه ناخواه
ممکنه در طول زندگی هر کسی واسش یه همچین موردی پیش بیاد که یه همچین پیشنهادی از جانب دوستان یا همکلاسی هاش یا دوست نماهاش بخوره و حالا به هر دلیلی،رودرواسی یا حس کنجکاوی یا چمیدونم  اینجور چیزا ممکنه قبولم بکنه!

پیازداغ حقیرم که امروز سر کلاس یه جورایی به آق علی کمک کرد سر یه بحثی اوشونم سعی در جبران این کار پیازداغ داشت و اصلنم ول کن پیازداغ نبود عین چی چسبیده بود به پیازداغ و نمیذاشت پیازداغ بیچاره تو حال خودش باشه،ینی نه اینکه پسر بدی بودا نه،فقط یه هوا زیادی پسر خاله بود و یه کاراییم هرز گاهی به صورت ناخوداگاه میکرد که از قضا ته آبروریزی بود

یه مدتی وضع به همین منوال ادامه یافت و آق علی همچنان عین بازوبند قفل شده بود به بازوی پیازداغ و هی اینور اونور میکشیدش،خلاصه پیازداغ یه جورایی دیگه داشت حالش بهم میخورد از وضع موجود و  به هر نحوی سعی در فرار از مهلکه داشت که به هر دری میزد بسته بود از شانس بینظیرش که مطلعید.دیگه نزدیکای ناهار بود که پیازداغ حس کرد این باارزش ترین ناهار امروزش میشه وختی که ازین وضعیت نجات پیدا میکنه

پیازداغم که تو دلش خودشو آزاد شده حس کرد یه احساس خوبی در دورنش شکل گرفته بود که گفت من برم دیگه بااجازه دیر شد وخت ناهاره،آق علی اینو که شنید با خونسردی تمام یه پوزخندی زد و گفت مگه من میذارم بری؟تموم اون احساسات نوپای شکل گرفته در درون پیازداغ به یکباره به تلی از ناامیدی و یاس تبدیل شد و پیازداغ یه چن سالی تو همون موقعیت پیر شد!

اصرار به آق علی با اون نوع حرکاتش و صحبتاش فقط موجب بی آبرویی بیشتر در اونجا میشد و پیازداغ به ناچار دعوت آق علی رو به زبان لبیک و به دل نبیک!گفت ورفت.یه مسافتیو که پیاده رفتن رسیدن به محل اسکان آق علی،کل خونشون یه پارکینگ کوچولو بود که حداکثر ماشینی که میتونست توش جا شه یه نیو پی کی بود،که تو همین فضای کم حدود 8 نفر زندگی میکردن که سرانه ی فضای مورد استفاده ی هر شخص یه چیزی تقری بن تو مایه های 50سانتی متر مربع میشد این تازه چیزی بود که پیازداغ دید که با اون سبک زندگیشون بعید نبود 10 نفر دیگه م جاشن اون تو!

کل لوازم رفاهی ویلای آق علی یه تیکه فرش اون وسط بود که یه طرح فوق جدید از صنایع فرش ایران بود که این فرشه دقیقا عین تور ماهیگیری بود که چه بسا کاربری دیگرش هم همین مورد برای صید ماهی بود که پیازداغ بعدها فهمید که چقدر در اشتباه بوده و این فرشه اختراع خود آق علی و دوستان گرامیشون بوده و حتا گواهی ثبت اختراعشونم آویزون کرده بودن به دیوار که پیازداغ اصلن متوجه ش نشده بود و بعدش که از تکنیک ساخت فرش پرسید،آق علی توضیح داد که این اختراعم مثل اختراع سایر دانشمندان بزرگ که در اثر یه جرقه ی کوچک در ذهن به وجود اومده و به بار نشسته...

در ادامه توضیح داد که این جای ذغال های سقوط کرده از روی قلییونشونه که طرحی چنین بی بدیل رو خلق کرده،بخش هایی از این ویلا حس داروخونه یا حتا درمانگاه رو به آدم میداد،که این یه نوع آوری دیگه شون بود که با جلد قرصهایی با نام علمی نمیدونم چی چی مادول! که فقط با نسخه و دستور پزشک معالجشون تجویز شده بود!بعلاوه ی فیلتر های سیگار از انواع مختلف ،کلکسیونی از بد بو ترین جوراب های دنیا که حتا یه مورد با ارزشش منسوب به فرعون چهارم بود،کف خونه رو آشغال فرش کرده بودنو در کنار اینا نشانه هایی هم از تکنولوژی رو به رخ پیازداغ کشیدن به این ترتیب که گوشیشونو به تلویزیون صفحه غیر تخت 14الی16 اینچشون متصل کردن و

آهنگهایی به ترتیب از داریوش،ساسی مانکن،استاد شجریان ؛ایرج مهدیان،لیلا فروهر،تقلید صدای جانوران و...پخش شد که اصلن فرصتی نمیشد که آدم با یه آهنگی حس بگیره و فازهای متضادی رو توی هاله ای از دود قلیون به آدم تحمیل میکرد

ینی هرجاییو نیگاه میکردی در عین اینکه پر از هیچ بود یه چیز جالب توجه میشد پیدا کرد واسه مشغولیت از نوع فکری،یه گوشه ی ویلا یه میز ملحق به  کمدی بود که با پررویی تمام پس از میلیونها سال هنوزم سرپا بود به طوری که حکایت میکردند که محمد علی شاه قاجار  که اونو از یه سمساری خریده بود یه بار مخشای(سیاه مشق) پسرش احمد شاه قاجارو  رو اون میزه خط زده و بعضی هام نقل میکنن که  عرایضی که از شهرهای مختلف به دست دربار میرسید روی اون میزه توسط فرد مسئول مطالعه میشد و نکات مهمشو درمیووردبعدش  اگه موردی نداشت که موجب آزرده خاطر شدن شاه بشه خدمتشون ابلاغ میکردن
به هر حال از بد یا خوب روزگار الان دست آق علی و دوستان بود و اون میز و کمد ملحق بهش الان باز تغییر کاربری داده بود و کلکسیون انواع بطری و قوطی بود اونم از نوع غیراسلامیش!
میخوام بگم این روزگار به هیشکی وفا نمیکنه نشون به اون نشون که این میزه رو اینام قصد فروششو داشتن!

اصن اگه اینقد به پیازداغ لطف نمیکردیدو رفیق فابریکش نبودید چه بسا پیازداغ به حرمت نون و نمک و برنج و تن ماهیی که با آق علی خورد،الان آنچنان تعریفی از میزه میکرد که آب دهنتون راه بیوفته و ندیده عاشقش شید و یه جورایی اصن میچپوند تو پاچه ی یکی از شوما دوستای گلم حتا!اما اینم بگم ممکن بود شومام اگه اون وضع فجیع اونارو میدید اونجا حتا از سر دلسوزیم که شده میزه رو به چندین برابر قیمت میخریدید و ته دلتونم از این کار خدا پسندانه احساس غرور میکردید و حتا انتظار داشتید اون دنیا این میزه زبون باز کنه و شفاعتتون کنه که از اون وضع هولناک نجاتش دادید!نشون به اون نشون که کلید اسرارم یه همچین چیزاییو نشون میده!

اما راستش یه قسمتایی ازین ویلا بود که یه حس خوبی به آدم میداد،یه حس عرفانی که نمیشه به این راحتیا توصیفش کرد،آخه اونجا اینقدی از لحاظ معنوی بالا میرفتی که همه ش حس میکردی شاه و بی بی و سرباز و حتا تک های دلی که بعضن تو دانشگاه میدیدی زیر پات دارن له میشن  که یه حس عرفانی قوی به آدم دست میداد!

مخلص کلوم اینکه میخوام بگم به شومام اگه یه همچین پیشنهادی کردن به هیچ وجه قبول نکنید که فقط اسمش خونه مجردی اما گه گاه خونه متاهلیم میشه و ممکنه تو اون همه خدماتی که اونجا ها عرضه میشه مث غذاخوری،مهمون خونه،دارو خونه،قهوه خونه،قمارخونه،خونه.... وغیره  یکیشونو بهتون پیشنهاد کنن که اگه خیلی مهارت نه گفتن نداشته باشید،از خونه مجردی به کنار خیابون نقل مکان کنید برای همیشه!
اینو واسه ورودی های جدید عزیزمون گفتم که اگه تاحالا موفق نشدن جای ثابتیو پیدا کنن گول این آگهی ها رو نخورن که زدن تو بورد که: به یه هم اتاقی خانم/آقا نیازمندیم.تلفن:0101010101

پاورقیجات:
وان:کیا با تجربه ن دستاشون بالا!
تو:آق علی ممنون بابت ناهاربا رایحه ی توتون دوسیب!
تری:اگه دیدید ارتباط خاصی بین بندها وجود نداره بدونید حذف شده یه جاهاییش،ببخشید دیگه
فور:به یک هم اتاقی  نیازمندیم!
تلفن:0202020202

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:59  توسط پیاز داغ  | 

 اگه من جای شوما بودم و کاری که قرار بود پیازداغ انجام بده رو متوجه میشدم چیه،شک نکنید که بهش میگفتم:هی تو...تو دیگه خیلی نامردی!با احساسات ما بازی میکنی؟هان؟برو گمشو هر جا دوس داری و هر وخ خمار شدی خودت بر میگردی!
اما دوستان یه چیزایی هست که آدمو دائمن نئشه نگه میداره و کلن با تزریقشون به جسم و روحتون بدون اینکه بسته ی آموزش علوی رو بگیرید و پاسخ های درست خودشونو تو کنکور به شوما نشون بدن و شومام چمیدونم یه رشته ی فضانوردیی چیزی قبول شید و کلیم تو این راه دود چراغ بخورید،شوما رو دائم الفضانورد میکنه و کاری میکنه که همیشه تو آسمونا لاو و حال کنید واسه خودتون

این جور مواد که به تازگیا وارد بازار شدن اسمشون چیزی نیست جز رفقای فوق مهربون!پیازداغ خیلی خوشبخته که یه همچین دوستاییو در کنار خودش داره، حس میکنم اگه آدم مغز خرم تو فلیور ویو توربو آون هم هواپز کنه و بزنه به بدن باز به خودش اجازه نمیده یه همچین کاری که پیازداغ قرار بود بکنه، انجام بده

اینقدی حرفای قشنگتونو بی جواب گذاشته بودم که دیگه روم نمیشد چیزی بگم بهتون،وای که چقد مهربونید ،دیگه تا این حدشو انتظار نداشتم باور کنید، اینجا رو دیدید؟واقعن شرمنده شدم واقعن!
من چی بگم که یه گوشه از مهربونی شما رو جبران کنه ،هان؟
باور کنید نمیدونم چی باید گفت در مقابل اون خصوصیا که خودشون میدونن چیکارم کردن
اولش میخواستم واسه همیشه برم بعدش با تهدید های دوستان!خودش میدونه برجسته ترینشو تصمیم گرفتم که یه مدت کوتاهی نباشم اما دیگه این تیر خلاص کامنتا بود با وب رویا جون که تسلیم تسلیم شدم

اگه اسماتونو بگم ممکنه یکیو جا بندازم بی ادبی میشه،فقط بدونید حرفای تک تکتونو خوندمو واسم ارزشمند بودن،واسه همینه که الان اینجام،نمیخوام ناامیدتون کنم،سعی میکنم اینقدری که شما رو تو زحمت انداختم ارزش داشته باشم

واسه خیلیاتون پست های متفاوتی جالب بودن اما به نظر خودم تاثیر گذار ترینشون رو خودم همین خداحافظیه بود،فهمیدم که دوست یعنی چی!همتونو دوست دارم خودتونم میدونید
منو ببخشید خیلی اذیتتون کردم،این سیلی هم که میبینید راه افتاده از آب شدن پیازداغه از شرمندگی!
راستی پیازداغ 30ام یک ساله شد!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:16  توسط پیاز داغ  | 

ژانر:فنی-آموزشی

یه سوال میپرسم ازتون مردونه میخوام  جوابشو بگید
تا حالا شده کسی به سرتون گند بزنه؟                   
 نمیدونم واسه شومام پیش اومده که مثلن یه مراسمی جشنی چیزی قرار باشه اتفاق بیوفته بعدش شومام واسه ش کلی برنامه ریزی کرده باشید،حتا واسه اصلاح موی سرتون و تیپ و تشکیلات و اینا،بعدش همون روز مراسم شومام برید آرایشگا که مواتونو کوتاه کنید،بعدش جناب آرایشگر در کمال خونسردی بعد کلی قیچی بازی و اینا در پایان و برای حسن ختام کار بره رو یه صندلی

بعدش بره رو کولتون و بعدشم یه پاشو بذاره روی یه شونه تو نو(منظورم شانه س که قسمتی از بدنه نه اونی که موهاتونو باش شونه میکنید) پای دیگه شم بذاره رو این یکی شونه تونو و بعدشم روپوششو بالا بزنه و تموم محتویات روده شو بریزه رو سرتون و به اصطلاح جوونا بری.نه(شوما سر هم بخونید) به سرتون؟

میخوام بگم زیاد به خوشگلی و تیپ و این چیزا ننازید که ییهو اینی میشه که واسه پیازداغ اتفاق افتاد و این اولین باری بود که میخواست مثلن  تیپ بزنه واسه یه مراسمی!
میبینید رفقا حالا اگه اون گند و کثافت کار خودتون باشه یه جورایی میتونید تحملش کنید،لااقل پولی پاش ندادید اما اگه یه شخص ثالثی این گندو به سر شوما بزنه غم گند زده شدن به سرتون از سویی و غم پولی که بابت خالی شدن محتویات روده ی اون شخص ثالث رو سرتون میدید کلی چین و چروک به پوست لطیفتون میندازه و حتا بعضن ریخته شدن موهاتون یا دیگه کمه کم جو گندمی شدن

موهاتون ممکنه به وقوع بپیونده!حالا باز شوما بیاید بگید که تو کشور عزیزمون مشکل کار داریمو این جور صوبتا،نمونه ی نقض این جمله همین آریشگر بالاتر خونه ی ماس که حتا واسه ری.دنشم به سر مردم پول میگیره و از این راه خرج زن و بچه شو میده به این میگن کارآفرینی!به نظر من حتا حق آرایشگر جونم خورده شده تو این زمینه و مستحق دریافت جایزه ی کارآفرین نمونه میتونه باشه،که حتا اگه مسولان عزیزم همت کنن میتونن خیلی از جوونای بیکارم وارد چرخه ی کار و سازندگی کنن که کمتر به طرف خلاف و اعتیاد برن،جدی اگه کار باشه کیه که دزدی کنه؟خلاصه از ما گفتن بود

و تموم اینا فقط در صورتی ممکنه واستون قابل تحمل باشه که یه دوست به اسم عاشق پیشه جون داشته باشید که بعد کلی بیمارستان بودنو و عمل و این چیزا برگشته باشه پیشتون،که خدا این لطفو لااقل به دلیل دعاهای شوما دوستان عزیز به پیازداغ کرده،که پیازداغ دیگه اهمیتی به سر گند زده شدش نمیده از خوشحالی بازگشت دوستش

پاورقیجات:

وان:چیکار میشه کرد؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 14:48  توسط پیاز داغ  | 

 ژانر: خیطی-رمانتیک

راستش رفقا اینقد تا حالا بهتون دروغ گفتم که دیگه روم نمیشه بازم از عاشق شدنم بگم واستون،ینی نمیخواستم همینم بگما اما چون چش اونایی که خودشون میدونن کور خیلی خوشحالم از این بابت که الان داشتم با عاشق پیشه جون حرف میزدم و اونم بیچاره با اینکه بعد از عمل دیگه دهنش خیلی کم باز میشه و باید تا میتونه ثابت نگش داره،کلی با هم حرف زدیم و گفت که دکتر بهش اجازه داده که برگرده همین تازگیا.همینجا تا یادم نرفته بهتون بگم که مدیونم بهتون بابت دعاهایی که واسش کردید،هیچوقت فراموش نمیکنم خوبیاتونو

خلاصه رفقا داشتم میگفتم که حسابی شرمنده تون شدم این مدت که باهم برو بیا داریم،بابت حقایقی که که تا به امروز سر پوشیده موندن،بله رفقا،این پیازداغ برعکس اونی که فکر میکنید کلی هم ناتو موجودیه و پشت این قیافه ی مظلوم یک موجود قرمز با دم فلشی(شیطان)خودشو پنهون کرده

شرح رسوایی:
چن سال پیشا اون روزایی که پیازداغ در دوران دبیرستان سالی بود یه روز که رفته بودن مراسم نومزدنگ دختر عمه ش تو همون خوش آب و هوا روستا که تو اون کش و قوس موزیک و دانس و اینا که البت اینم بگما چون پیازداغ اینا مثلن تو مرکز استانن تو روستا که میرفتن ناخودآگاه دچار یه غرور کاذبی میشدن و این غرور البت خوبیش این بود که جلوی پیازداغو میگرفت که نره اون وسط جلو اون دو گل نوشکفته و ایضن جمع حاضر هلکوپتری بزنه یا احیانن در مواقع ضرور رقص چاقو بکنه یا بعضن اعلام نوع کادوهای اقوام با صدای بلند

و در مقابل هم مردم روستام یه جور ویژه ای به پیازداغ اینا نیگا میکنن و مثلن تو افکارخودشون از دهات پیازداغ اینا چه قصرهایی که نساخته بودن.میخوام بگم به طور کلی اگه یه جایی غریبه باشی مردم یه جور دیگه نیگات میکنن حالا  نگاه میتونه کایندلی یا حتا بعضن تمسخر آمیزم باشه
داشتم میگفتم که تو اون شلوغی که پیازداغ لب پنجره نشسته بود یه دختر خانوم بسی زیبا با یه نگاه مهربون و البت کاملن موقرانه اومد کنار پیازداغو با یه نوع حجب و حیا خاص گفت:خوبی پیازداغ؟،پیازداغم دقیقن همونجا یه دل نه صد دل عاشق دختره شد!متنفرم ازتون اگه یه درصد فک کنید دارم باتون شوخی میکنم،پیازداغم که کاملا بهت زده بود از اینکه اون دخترهه اسمشو از کجا میدونه در صورتی که پیازداغ تا اونجایی که به یاد داشت یه بارم اون دخترهه رو ندیده بود،گفت مرسی ممنون...

اون دختره که بهت و حیرت رو تو چشای پیازداغ دید فهمید که پیازداغ از زور فشار آوردن به مغزش واسه تشخیص هویتش الانه که بالا بیاره،ادامه داد منو میشناسی؟پیازداغم بعد یه کمی من و من گفت :شرمنده،نه والا راستشو بخواید،دخترهه گفت:پس من چطور تورو میشناسم؟پیازداغم گفت:چی بگم والا!

آخه اینم بگم که یه سری افرادی تو اون روستا هستن که پیازداغو که میبینن کلی تحویلش میگیرنو باش روبوسی میکننو از حال احوالش میپرسن بعدش میفهمه یه نسبت فامیلی باهاش دارن،که پیازداغ یه بارم اونارو ندیده به عمرش،گفتم شاید این دختر خانومم از همون افرادی باشه که یه دفه اد میاد میزنه و دختر عمه ای چیزیمیه خودم نمیدونم که آبرو ریزی میشه حسابی در اونصورت .

یه چن لحظه ای که گذشت دختر خانوم به پیازداغ گفت میای بریم برقصیم؟پیازداغ که این جمله رو شنید ییهو اون غول غرور درونش در هم شکست و عینهو کسایی که فقط منتظر یه بفرمان بی اختیار نیم خیز شد به طرف جمعیت به حرکت در اومد و کاملن از خود بیخود گشت.
تو تموم این مدت دانس که هرزگاهی پیازداغ سرشو بلند میکرد اون دخترو رو روبروش میدید که داشت دقیقن پیازداغو میپایید،خلاصه فکر پیازداغ به چه جاهایی که نرفت واسه تشخیص هویت خانوم،که به هیچ نتیجه ای نرسید که نرسید

خلاصه چن ساعتی از دید زدنای مخفیانه ی هردو طرف که گذشت،مهمونام کم کم رفع زحمت!کردنو مراسمم تموم شد دیگه،همون خودمونیا مونده بودنو هموناییم که مونده بودن پی بدو بدو اینا بودن که خانوم خوشگله باز اومد اونجایی که پیازداغ نشسته بود و سر صوبتو با پیازداغ باز کرد و از جزئیات شخصی زندگی پیازداغ پرسید و پیازداغم از سر همونی که گفتم نکنه دختر عمه ای عمویی چیزیش باشه جواب میداد البت دروغ چرا خب بدشم نمیومد!!!

زنگ تفریح...

القصه:کل این ماجرایی که واستون تعریف کردم تو تعطیلات عید بود و پیازداغ اینام اون سالو کل 13 روز تعطیلیشو اونجا بودن،گذشت و گذشت چن روزی و پیازداغم که روش نمیشد چیزی راجع به اون دختره از کسی بپرسه،تا اینکه قرار کوه گذاشتن عمه ها و عموها و آشناها
چونکه اونجاها چن صد نفری میرن کوه و گردش،پیازداغ و پسر عمه ش (همون قورباغه ایه)مقصدو پرسیدنو جداگانه رفتن

توی راه کیو ببینن خوبه؟نه بگید خب...
مامان و خواهرو داداش کوچیکتر و خود خانوم خوشگله و دختر عمه ی خود پیازداغ که خواهر همینی بود که پیازداغ باش بود،همون قدری که شوما تعجب کردید از شنیدن این حرف پیازداغ صد برابرش+مقدار بسیار زیادی خجل شد
آقا و خانومی که شوما باشید خانوم خوشگله اینقد تو این مسیر با پیازداغ حرف زد که فقط علفای زیر پاشون نفهمیدن!

تا ورودی یه غاری رسیدن که بلند بود راه ورودیش،پیازداغ و قوباغه ای جان رفتن بالا،قورباغه ای جان دست داداش کوچیک خانوم خوشگله وخواهر و مامانشو کشید بالا بعدشم با توجه به همون صوبتی که کردم اینکه فقط علفا نفهمیده بودن قورباغه ای جان گفت دست بقیه رو تو بگیر بکش بالا،پیازداغ دست دختر عمه شو کشید و آورد بالا و نوبت خانوم خوشگله بود...اعتراف میکنم همچو حسی که پیازداغ پیدا کرد دیگه تا الانی که دارم باهاتون صوبت میکنم تجربه نشد که نشدهمین که دست خانوم خوشگله رو گرفت عین اینکه برق سه فاز از سرش بپره شد و بعدش بدنش سر شد،تو این حال بالا کشیدن بود که ییهو چشتون روز بد نبینه

یه صدای قیییییییژژژژژژژژژ فوق العاده عجیبی از قسمت تحتانی بدن پیازداغ به گوش رسید که هیچی نبود جز دو نصف شدن شلوارش از همون منطقه و تعطیلی رسمی عشق پیازداغ،که سوژه ی اساسی شد اون روز و بل سالها بین اون چن صد نفر فامیلپیازداغم زود دست پسر عمه شو گرفت برد یه جای دیگه بدور از هر موجود زنده ای و های های به شانس گرانبهاش غصه ها خورد و نعره ها بزد و (الان دیگه به چشم خواهری) یاد آن لبخند حیادار خانوم خوشگله میکرد وعذاب میکشید...
 
خلاصه دیگه از اون روز تموم سعیشو کرد که چشش به چش خانوم خوشگله نیوفته از خجالت و الانم میدونه که خانوم خوشگله دختر عمه ی دختر(پسر)عمه شه اما دیگه چه تفاوتی داره،همه چی عوض شده از جمله خود پیازداغ؟!!
اینم از یه عشق دیگه ی پیازداغ که چند روز بیشتر به طول نینجامید اما خاطره ها به جای گذاشت.اینم نتیجه ی اخلاقیش راجع به ته عشقای خیابانی وحتا در بهترین حالت خانه ای!

پاورقیجات:
وان و اِن:لعنت بر خشتکی که بی موقع باز شود!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:23  توسط پیاز داغ  | 

سلام رفقا
این چن وخته شومارم خیلی نگران کردم ،ببخشید و ممنونم از اینکه واسه سلامتی دوستجونم از ته قلب های پاکتون دعا کردید،دوستای خوبم همتونو دوست دارم به خاطر بودن در کنارم در تموم لحظات وبه خاطر حرفای قشنگتون،دوستتون دارم به خاطر اینکه با تموم مشکلات خودتون وختی که اومدید اینجا واسه دلداری دادن به من همشونو فراموش کردید،حرفای قشنگتون خیلی بهم کمک کرد که آروم تر شم،واسه شوما و تموم دوستاتون فقط آرزوی سلامتی میکنم چون میدونم خیلیامون قدر این نعمت بزرگو نمیدونیم
امروز با داداشِ دوستجون صحبت کردم که خودشونم دکترن،گفت که نتیجه ی عمل رضایت بخش بوده البته با خود دوستجون که نتونستم صحبت کنم

اینجوری که میگفت داداششون؛تا یه مدتی نمیتونه حرف بزنه یا حتی غذا بخوره،اما مهم اینه که خوب شه به هر حال یه مدتی طول میکشه،نمیدونم تا کی تهران بمونن اینو داداششم نمیدونست،اگه لازم باشه بیشتر اونجا بمونن میرم پیشش و اگه خدا خواستو حالش بهتر شد و اومد همینجا که خدارو باز هم هزار مرتبه شکر
از همه تون  ممنونم از اینکه تنهام نذاشتید،ببخشید اگه دیر خدمت رسیدم ،اگه خبر تازه ای هم گرفتم شوما دوستای خوبمو بی خبر نمیذارم
ممنونم از همه:
(نگین،بهار،مریم،مثلث برمودا، پالی،ساحل،متال،طرفدار،دخمل بابا،زهرا،شفیقه،مهتاب،رویا،هلی )جون جونم ..و تموم دوستای خوب دیگه م که اسمشون از قلم افتاده شاید
بعضیام که خودشون میدونن خیلی تو زحمت میوفتادن وهمیشه پیگیر بودن از شوما به صورت وِیژه تشکر میکنم

هم از خدای مهربون ممنونم هم از دوستای مهربونم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:28  توسط پیاز داغ 

الان میفهمم معنی روزای سختو ،وقتی که بهترین دوستت(عاشق پیشه جون)تصادف کرده باشه و گوشه ی بیمارستان افتاده باشه وقتی که سر و فکش شیکسته باشن و اینقد عوض شده باشه که نشناسیش باور کنید هزار بار سخت تر از مرگه ...

چقد تحمل کنم هان؟

ببخشید برم پیشش تنها نباشه،کار دیگه ای نمیتونم بکنم واسش،خودمو میبینم روی تخت خونیش...    خدایا آخه چرا اون؟دیگه نمیتونم....


بردنش تهران...


امروز ۵ ساعت توی اتاق عمل بود ،دکترا گفتن نتیجه ی عمل خوب بوده ،باید برم تهران عیادتش...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:31  توسط پیاز داغ 

  ژانر :معنوی

راسش رفقا این روزا زیاد کلمه م نمیاد نمیدونم چرا؟؟ینی چن بار شده یه چیزیو تا نصفه نوشتم اما دیگه نتونستم ادامه شو بگم،نمیدونم دلیلش چی میتونه باشه به هر حال هر چی هست مهم نیست مهم اینه که من الان تصمیم گرفتم این یکیو تا آخر آخر بنویسم ،میگید نمیتونم ؟!حالا میبینیم....

شنیدید میگن بخوای بری پابوس امام و امامزاده و به طور کلی مکان های زیارتی اون حضرت خودش باید بطلبتتون،اگه حضرت طالب بود که هیچی نمیتونه جلوی شوما رو بگیره اگه هم طالب نبود رئیس سازمان حج و زیارتم که پسر عموی مامانتون باشه به طرز بچه گانه ای از انجام امور لازمه واسه راس و ریس کردن کاراتون عاجز و درمونده میمونه و چه بسا ممکنه چندین بار تلیفونی مراتب شرمندگی خودشو خدمتتون اعلام کنه!

یه اعترافی بکنم اینجا که آره رفقا شوما بردید!باور میکنید اینی که الان مینویسم دقیقا سه روز بعد از نوشتن دو بند اوله!!بگذریم،اگه درست یادم مونده باشه راجع به زیارتو اینا واستون میگفتم و اینکه همیشه همه چی به پول نیست و بعضی وختام معنویاته که مسیر جدیدی رو پیش روی ما میذاره و چه بسا ممکنه سرنوشتمونم عوض کنه،کلید اسرار و که میبینید حتمن!
چندین سال پیشو یادتونه وختی آمریکا به عراق حمله کرده بود، گفتم آمریکا بذارید اینم بگم که به نظرم بر عکس اونی که بعضیامون فک میکنیم این آمریکاییام از جمله آقای بوشم همچین آدمای بدی نیستن،میگید چرا ؟توضیح میدم خدمتتون،حداقل یه موردش که به نظرم باعث شه حتا آقای بوشم جز بهشتیا باشنو ازونایی که نامه ی اعمالشونو بدست راست میگیرنو پای درختانی که نهرهایی زیر آنها جاریست حالشو میبرن!

اصن به نظرم بد بخت تر از ما دیگه وجود نداره،ماییم که ادعای داشتن کامل ترین دینو میکنیمو همه چیو پای دینمون حساب میکنیم تموم کثافت کاریامونو با دینمون توجیه میکنیم اونا چی؟اونا که قد ما پز دینشونو نمیدن واصولن انسانهای آزاده به اونا میگن نه ما،اونا همتو این دنیا حالشو میبرن هم تو اون دنیا یا لااقل اگه تو همین دنیام حالشو برده باشن بعدن پشیمون نمیشن مث ما که توی هردو دنیاش جهنمی هستیم حالا نه اینکه فک کنید مجری شبکه ی نجات تی وی پسر دایی بابامه ها یا اینکه یه آدم هوس باز و لادینو اینجور چیزایی باشم ،نه، یه ضرب المثلی هست که میگه اگه نخوردیم نون گندم اما دیدیم دست مردم(یه همچین چیزایی!)بالاخره مام از یکی دو نفر شنیدیم یه چیزایی،نمونه ش همین فرنگ رفته ی خودمون،ینی میخوام بگم کلن دور از جون شوما آدمای بدبختی هستیم که اینقد از همه جا بی خبریم و هیچی نمیدونیم اگه یکی بیاد ازمون بپرسه الان تو چی میخوای؟حرفی برای گفتن نداریم و اصن تو این شرایط زندگی فرصت نشده راجع بهش فکرم بکنیم

مث اینکه قرار شد راجع به بهشتی بودن بوش جون صوبت کنیم که حرفامون بیخ پیدا کرد،زیاد طولش ندم ،خداییش اگه بوش نبود کِی یکی از اینجا به راحتیِ الان میتونست بره امامامونو زیارت کنه؟هان؟الانم حقشه که هرکی میره زیارت کربلا واینا دونگ آقای بوشو از بابت ثواب زیارتش دو دستی تقدیم بوش جان بکنه خدا وکیلی
از اونجایی که میترسم زیاد شه همه چیو سریع بدون توضیح بیشتر بگم،که اون وختا پیازداغ اینا به هر دری زدن که مشرف شن به عتبات عالیات که بنا بر همون بحث طلبیده نشدنشون موفق به خروج از مرزها ی کشور عزیزمون نمیشدن که این تلاشها نزدیک 3 الی 4 بار تا نزدیکای مرز ادامه می یافتو همون نزدیکای مرز نمیدونم یکی از اماما یا امامزاده ها که بامون لج اوفتاده بود گویا میگفتن :نچ و کلی زحمات ما به هدر میرفت و دست از پا دراز تر بر میگشتن خونه پیازداغ  اینا

یه بارشو که خیلی جالب بود بگم واستون،اینکه پیازداغ اینا کنار یه مینی بوس که از عراق اومده بود ایستاده بودن که داشت مسافرای عراقی رو سوار میکرد ببره کشورشون،یه لیستی دستش بود اون آقاهه که یه اسماییو میخوند:حسام جمعه و علی راشد و اینجور چیزایی که یکی رو خوند نمیدونم پیاز بن دواغ بود یا یه همچین چیزی که نبودش اون آقاهه، پیازداغ سریع یه فکری به سرش زد که بره بالا جای اون آقاهه،یه بار دیگه که تکرار کرد پیازبن دواااااغ ،پیازداغ رفت بالا سوار شه!!خیلی ریلکس رفت بالا و نشست رو یه صندلی بین اون همه عراقی باور میکنید همونی که گفتم با پیازداغ لج بود باز کار خودشو کرد،اون آقاهه که اسمارو میخوند اومد کنار پیازداغو کمی نیگاش کرد و چیزایی به عربی گفت و از همینجا اگه احیانن اینار و میخونه بهش بگم که اگه فحش داد همه  ش واسه خودشو خونواده ی محترمش!

پیازداغم که اون اولش خودشو به ناشنوایی زده بود و اصلن به مرده محل نمیذاشت آخرش آقاهه قاطی کرد و با یه حالت تهدید آمیزی گفت: شسمک ابوک؟(اینجور چیزی)که پیازداغ اینو دیگه میفهمید که اسم باباشو میپرسه که با لیسته مطابقتش بده،پیازداغم میخواست زرنگی کنه و لیسته رو زیر چشمی یه نیگا انداخت ببینه اسم باباش کیه یه لحظه یکی دو تا اسم افتاد جلو چشش،اولیش این بود :طلال ،آقاهه با عصبانیت و حرکت دستش و لا.. لا.. گفتنش پیازداغو به بیرون راهنمایی کرد،که در این لحظه قابل توجه اونایی که سریع نا امید میشن ،هی لیسته رو دید میزد تو این مسیر که داشت میرفت پایینو و هی عین دیوونه ها اسما رو میگفت :نجم؟فراس؟ که شاید یکیشون بگیره که متاسفانه یا خوشبختانه زور اون امامزاده ای که باش لج افتاده بود بیشتر بود و پیازداغو به صورت کاملن محترمانه به بیرون از ماشین پرت کردن!!

البت اینجور ماجراهایی بازم پیش اومد تا اونجایی که دو تا پاسگارم رد کردنو سر سومین پاسگا باز شناسایی شدنو انداختنشون بیرون ،تا اینکه یه روز دل امامان محترم به رحم اومدو مجوز ورود به خاک عراق صادر شدو پیازداغی که الان روبه روتون نشسته کربلاییو،نجفیو،کاظمینیو ،بغدادیو کرکوکی و ایناس،احترام بگذارید!!
که همون خود عراقم که بودن پیازداغ اینا که اینبارو دیگه خونوادگی رفته بودن _البت اون وختام فرنگ رفته نبودش اون یه فرنگ واقعی رفته بود نه مثل ما _کلی خاطره آمیز بود و ماجراهای  جالبی واسشون پیش اومد که شاید بعدن راجع بهش بگم در قالب یه پست کوتاه تر
خلاصه تموم اون روزا مثل یه خواب سریع گذشتو و الانم باورم نمیشه که یه روزی پیازداغ کربلا بوده واق عن یادش به خیر!!

پاورقیجات:
وان:زنگ خونه هاشون میدونید چی بود:میگفت یا علیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
اینقد پیازداغ این زنگه رو زد که صدای صاب خونه دراومد
تو:پر اونجا سرباز آمرکایی بودا،اینقد خوشتیپ بودن که نگو،با اون تانکاشون و تفنگاشون اینقد باهامون مهربون بودن
تری:عراقیا رو بگو با اینکه همین آمرکاییا کشورشونو گرفته بودن واسشون پپسی و اینا میاوردن
فور:یه بارم پیازداغ به دستور باباش  رفت گم شد !!:دی

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 15:45  توسط پیاز داغ  | 

 سلام رفقا  عیدتون مبارک ،نماز روزه هاتون قبول باشه                                                              اول اینکه از همه تون ممنونم بابت دعاهایی که واسه شبگرد تنهای عزیز کردید،آره رفقا خدام گفته بود درای رحمتش به روی بنده هاش بازه ما باور نمیکردیم!!خدا رو هزار مرتبه شکر،تا اونجایی که دوستان به من خبر دادن حال شبگرد تنهای عزیز رو به بهبودیه،اما شما باز سر نمازاتون یادتون نره باز واسش دعا کنید که حالش بهتر از اینی که هست بشه ینی یه جورایی کار خوبتونو کامل کنید!                             ممنونم از همه تون دوستای گلم خودتون میدونید چقد دوستتون دارم،اصلا بی شمام مگه میشه؟؟        جالبه که دوروز قبل و بعد هر رخداد سی یا سی اینترنتمون به طرز معجزه آسایی دچار اخلال میشه!       خدا جون خیلی دوستت دارم،بازم مثل همیشه شرمنده مون کردی....                                          وممنونم از بارون رحمتت که نزدیک بود ببرتمون!،دلم واسه بارون تنگ شده بود،خدا جون خیلی دوستت دارم به خاطر تموم خوبیات،کمکم کن همیشه به یادت باشم تو شادیا و غمها....


حرف از یه چیزایی که میشه، دیگه اون پیازداغی نیستم که همتون میشناسید،یه اتفاقاتی دوبرابر هرکدومتون واسم دردناک میشن،یکی اتفاقی که میوفته و یکی خاطراتی که واسم زنده میشنو از جلو چشام رد میشن،اینجوریه که بیش از اونی که فکرشو بکنیدناراحتم...                                               و همونطوریم که میبینید نمیتونم حتی چند جمله رو درست وحسابی سر هم کنم و منظورمو برسونم،من راستش شبگرد تنها رو دقیقا بگم تا دیروز نمیشناختم،شاید شما بشناسید،نمیخوام با گفتن جزئیات بیشتر دل دوستانشونو بیشتر خون کنم ،فقط این دوستمون مثل تموم ماها محتاج دعاس ،شمام شنیدید که خدا کساییو که واسه بقیه دعا میکنن بیشتر دوس داره،پس لااقل واسه خودتونم که شده دعا کنید و سلامتیشو از خدا بخوایید،خدا جونم ما بنده هاتو ببین چقد ناشکریم عین بچه ها فقط موقع نیازمون بهت پناه میبریم،کمکمون کن، میدونم اینقدی بزرگ هستی که قرار نیست قدرتتو با بردن یه جوون نشون بدی،قبول دارم نشونه های خیلی بزرگتری بهمون نشون دادیو ما بازم ککمون نگزید!

هم شبگرد تنها رو شفا بده هم بقیه ی مریضا و گرفتارا رو که خودت میدونی میخوان بیان طرفت و عاجزانه منتظر یه فرصت دیگه ن ،این فرصتو به همه ی ما بده تا اونایی که مثل من بنده های خوبی واست نبودن این همه لطفو و بخشندگیتو ببیننو شاید تعقل کنند!!

خدا جون تو که میگفتی این ماه رمضونی درای رحمتت به روی بنده هات بازه،ببین چن نفری اومدیم دم درای رحمتت ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:8  توسط پیاز داغ  | 

 

۶/۲۳/هرسال، بزرگتر میشوم یا پیرتر؟

 


تریبون نیمچه آزاد!!

خوشحال میشم نظراتونو بی پرده راجع به پیازداغ بگید،فرقی نمیکنه در چه مورد مثلن تریبون آزاده!!انتقادی پیشنهادی شخصی یا هر موضوع دیگه ای که به نظرتون لازمه گفته بشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:59  توسط پیاز داغ 

 

ژانر:تهوع آور-نفرت برانگیز

نمیدونم چقد واسه حیوونا ارزش قائلید؟یا نه حتا برعکس،اونا چقد واسه شوما ارزش قائلن؟
البت فقط در صورتی میتونم جوابشو حدس بزنم که یه نسبت فامیلی با خونواده ی پیازداغ اینا داشته باشید یا حداقلندش دیگه اینه که یکی از دورترین افراد خاندانتون با یکی از اجداد پیازداغ مثلن تو کوه یه عرض جغرافیاییو واسه دس به آب رفتن انتخاب کرده باشن! که فقط در اونصورته که میتونم بگم به طور بالقوه توانایی انجام وحشیانه ترین اعمالو با این زبون بسته ها داشتیدو و متاسفانه به هر دلیلی مثل کمبود امکانات یا شرایط جامعه یا بی رودر واسی بگم تنبلی و تن پروری خودتون نتونستید این استعدادو به صورت بالفعل در آریدو این یکی استعدادم تو وجودتون مثل خیلی استعدادای دیگه تون ناشکفته باقی بمونه!

اصن میدونید تقصیر خودتونه که یه ذره به خودتون زحمت نمیدید،چه بسا اگه یه ذره همت به خرج میدادید الان این مورد واسه خودش یه رشته بود واسه خودشو تو مراکز آموزش عالی آموزش داده میشد و چه بساترتر شاید یکی از شوماها الان در حال گذران مدارج عالی اون رشته بودید و چن واحدم از این تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی و جمعیت وتنظیم خانواده و چمیدونم اندیشه 1و2 رو هم زده بودید تنگ واحدای پاس شدتونو و چه بساترترتر که واسه دوستان جنس مخالفتون کلاس کاری میومدید و مث یه دختر خانوم نسبتن محترم که امروز داشتن سر صحبتشون با موبایلشون میگفتن :فعلن قطع کن حوصله تو ندارم مشتری اومده!

دور نشیم از بحث درد و دلا زیاده،میخواستم یه مقدمه ای باشه واسه اینکه ذهنتون آماده شه که بهتون بگم توی فامیل، فقط پیازداغ نیس که گاهن جنون آنی پیدا میکنه و هرچی از این جک و جونورا بیفته دم دسش ناکارشون میکنه،باور کنید دس خودشم نیس آخه واسه همینم گفتم جنون آنی که دیگه شومام همه ش پیازداغو مقصر ندونید،یکی از این افراد کارکشته ی فامیل پسر عمه جانه پیازداغه که یه جورایی میشه گفت پیازداغ یه مدتی افتخار شاگردیشونو داشته تو این زمینه

امروز یه وبلاگی رو داشتم نیگا میکردم که یه تصویر بود اولش شکل قورباغه بود بعدش که میچرخید شکل کله ی اسب میشد،همون لحظه این خاطره یادم اومد که مجبور شدم بگم!
و این توضیحم بدم که از اونجایی که این خاطره یه جورایی صح.نه داره وبه قول معروف +هیجده س!مردونه قول بدید منفی هیجدهیا نخونن که مدیونی داره آره قربونت!بعدش میگن ذهن بچه ی مردمو منحرف کردی و بعدشم مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان ندارد و بعدشم محضرو و بادا بادا مبارک بادا  و این جور صوبتا،نکنید رفقا...

البت الانم فک میکنم میبینم نه!رودرواسی که نداریم باهم اینجا ،ببخشیندا اصن شایدم علم پزشکی و شیاف و بطریای که.ریزکو اینجور چیزام الهام گرفته شده از همین داستان باشه،نمیخوام ادعایی کنم میتونید خودتون قضاوت کنید ببینید به همین حرف من میرسید یا نه؟
خلاصه بذارید بگم دیگه منو به حاشیه نبرید اینقد!،این پسر عمه جان بی تعارف قورباغه هارو میگرفت با دستو و بعدشم یه ابزارایی واسه کارش داشت که همه در اصل یه کارو  میکردن یه چیزایی مث نی نوشابه،یا ساقه ی خا.ر و خ.اشاک بودن که شوما یه نی نازکو تجسم کنیدیا لوله ی خودکارو اینجورچیزا،خلاصه میخوام بگم سایزای مختلفی از اون نی هارو داشت

لابد با اینکه میدونید واسه چیش بودن بازم میپرسید نی ها رو واسه چی میخواست؟دیگه مطمئن شدم که یه عده ای اینجا هستن که میخوان من همش حرفای بد بد بزنمو از چشم بقیه بیفتم،از ته دل متاسفم واسه طرز فکرشون چون این رفقا خودشون میدونن که این حرفا فقط واسه اینه که یه خورده چشم و گوشتون باز شه و بفهمید دنیا دست کیه
همیشه آدمای خوب مثل پیازداغ خودشونو فدای بقیه میکنن!!
قبل از اینکه این پست هم بلندتر از این بشه بگم اصل مطلبو ،اینکه پسر عمه جان بعد از محاکمه ی اونا تو دادگاه وثابت شدن جرمشون اون زبون بسته هارو میگرفت و و اون نی رو حسب سایز  گلاب به روتون در قسمت تحتانی مجاری دفعیشون نصب میکرد !!!

بعدشم به وسیله ی یک دمنده ی هوا که عموما دهن خود پسر عمه جان بود اون زبون بسته هارو باد میکرد،ینی باور نمیکنید دقی قن قد یه توپ تنیس باد میشدن و بعدشم نی رو خارج میکردو و اونام بعد از انجام این عمل شنی.ع روشون به چن دسته تقسیم میشدن،تعدادی ازشون در قالب یه توپ تنیس به ادامه ی زندگی خفت بار خودشون میپرداختن و گله ای هم نداشتن در مقابل سایر دوستانشون که بعضن به صورت کاملا تصادفی زیر چرخ ماشین میوفتادنو میترکیدن و در قالب پاکت ابمیوه ای که بچه ها میندازن زیر ماشین پرونده شون مختومه اعلام میشد یا گاهن توی آتیش میوفتادن که اونجا در قالب یه ترقه کبریتی و همراه با صدای ترکیدن خفیفی به زندگی نکبت بار خودشون پایان میدادن!!

اما تموم اینایی رو که الان گفتم دارم با یه کلیپی که امروز دیدم که شایدم دیده باشین که به چه وضعی الاغ سر میبریدن،و فرداش میارن تو سوپر گوشت دارای پروانه بهداشت و تا سقف کاشی  ((عدالت))سر کوچه مون میزنن به قلاب و به خورد ملت میدن و شایدم به دیگر فرآورده های گوشتی بهداشتی مثل سوسیس یا کالباس یا همبرگر تبدیل شن و مام بعد خوردنش یه لیوان نوشابه هم بگیریم روشو از بهترین فست فود شهرمون که همراه با دوست جی اور بی خوردیم کلی خاطره داشته باشیمو سالها به نیکی ازش یاد کنیم،مقایسه میکنم

البت خودتون که در جریانید پیازداغ نه اهل دوست از نوع جی و این حرفاس نه اهل فست فود،واسه شوماها گفتم که حواستون باشه
و درپایان هم بگم که اگه تا اینجای بحث موفق نشدید کل افطاریتونو بالا بیارید بگم که یه بار که پیازداغ رفته بود توی مزرعه های برنج همون خوش آب و هوا روستا که پاهاشم برهنه بود طبیعتن ،یکی از همون قورباغه ها زیر پاش له شد البت این یکی به صورت کاملن اتفاقی، نشون به او ننشون که حال پیازداغم بهم خورد سر همون صحنه...

پاورقیجات:

وان:دکتر پیازداغم متخصص بیماریهای گوارشی
تو:پیام اخلاقیارو که میدونم از تنبلیتون نمیتونید استخراج کنید خودم باید لقمه رو بجوم،یکیشون این بود که زیاد تو فست فودا نریدو بیایید،بقیه شو دیگه خودتون پیدا کنید قرار نیست که من کل کارای شخصی شومام انجام بدم
تری:کلیپه رو دیدید؟(آیکن سبز)
فور:گفتم که فلسفه ی گفتن این خاطره چی بود حالا هی بیایید بگید این اراجیف(درست نوشتم؟)چیه تو ماه رمضونی میگی حالمون بهم خورد؟(مجددن آیکن سبز)

بعدن نوشت:به دلیل سیل آیکن های سبز لطفن هنگام ورود پاکت یا نایلون به همراه داشته باشید                 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 0:9  توسط پیاز داغ  | 

 

  ژانر: حادٍثه ای
یه روز که کلاس تموم شد پیازداغو یکی از همکلاسیاش به پیشنهاد همین همکلاسی قرار شد برن بازارو یه چرخی بزنن کلن،این شد که پیازداغم قبول کردو رفتن سر چارراه کنار دانشگا که سوار شن برن،راجع به این چارراه یه توضیحی بدم که این نقطه مسافر خیز ترین نقطه ی شهره و شومایی که میای میخونیو راننده تاکسی آشنا داری بهشون بگید که بیان اینطرفا که همیشه پر مسافره نیس نزدیک دانشگاس همه بعد کلاسا هجوم میبرن به این قسمت

پیازداغو همکلاسیم طبیعتن همونجا وایساده بودنو و سایر دانشجویان گرام اعم از همکلاسی و غیر همکلاسیو دختر و پسر و همه وهمه جمعشون جمع بود اونجا ،یه تاکسی از کنار پیازداغ اینا رد شد که یه خورده پایین تر وایساده بودن و یه بوق حوالشون کرد و همکلاسی جونم گف:آقا بازار؟یارو که یه آقای تقریبا سی،سی و پنج ساله بودن یه نچ انداختن که کل صورتشون اعم از لب و ابرو و چش و گونه و مابقی اعضا و جوارح یه دو سه سانتی به سمت بالا منتقل شدن،رف یکم جلوتر ،بوق مذکورو به بانوان همکلاسیم حواله کرد که اونام دقیقا گفتن آقا بازار میرید؟

لابد باز فک میکنید وضعیت صورت اقای راننده مث چن ثانیه قبل شد و راشو کشید و رفت!این اواخر داشتم بهتون امیدوار میشدم چون یه جاهاییو درست حدس میزدید اما بازم برگشتید سر خونه ی اول،شما این راوی و پیازداغو آخر دق مرگ میکنید،نه دوستان اینبار کله ی به اون گندگی عوض اینکه بالا بره پایین اومد و اوکیو دادن راننده ،این همکلاس جون مام که از این حرکت راننده حرصش گرفته بود واسه تخلیه ی روانیش در عین بی ادبی یه فحش به خانواده ی محترم آقای راننده حواله دادن،آقا این رانندهه شنید و دنده عقب اومد،به همکلاس جان گفت :ببینم چی گفتی؟همکلاس:با شوما نبودم،راننده:فحش بی ادبی،همکلاس:آقا ببخشید من معذرت میخوام بفرمایید،راننده میخوای بیام پایین دیییییییییییییییییییییییید،پیازداغ داشت این وسط همه رو به آرامش دعوت میکرد که بفرمایید آقا من معذرت میخوام ایشون یه اشتباهی کردن

اما،راننده که احتمالا تازه با گروه تی ام بکس آشنا شده بودنو و تو فضای آهنگ جوگیرشون بودن ول کن قضیه نبود و از پشت فرمو ن هرچی از دهنش دراومد به این همکلاسی ما گفت ،همکلاس جان از کوره در رفت!از همین شیشه ی سمت شاگرد علاقه مند به کشاورزی شد و یک عدد تخم بادمجون دقیقن زیر گونه ی رانندهه کاشت که پیازداغ تا خودش ندید باور نکرد که این همکلاس جان تخم بادمجون سحر آمیز داشتنو در عرض چن دقیقه مزرعه به بار نشست،حالا باز شوما ماجرای جک و لوبیای سحر آمیزو باور نکنید،من که میگم به چشم خودم دیدم

البت نمیدونم این همکلاس جان از کجا کار کشاورزی رو آموخته بودن آخه تا اونجایی که پیازداغ خبر داشت ایشون فقط چند تا مدال و حکم قهرمانی بوکس داشتن ،راجع به کشاورز نمونه بودنشون چیزی بروز نداده بودن،راننده اومد پایین که وارد عمل شه یخه ی همکلاس جانو گرفت-اینجا یه توضیحی بدم که پیازداغ این همکلاس جانو که خوب میشناخت که از پیازداغ بدتر وضعیت مالی خوبی ندارنو و این پیرنی که اون موقع تنش بود و تازه خریده بود و نگران بود که چیزیش نشه-به خاطر جداسازی دست ها از یخه ش، همکلاس جان یه چک وحشتناک تو گوش راننده جان زد و کلی دختر پسرای همکلاسی و از جمله پیازداغ سعی در جدا نمودن این دو از هم داشتن

همکلاس جان که آدم عادلی بود دید که فقط یه طرف صورت که نباید احساس درد بکنه واسه عدالت گستری یه چک دیگه به سمت دیگر صورت راننده جان زد که حتا صداشم دردناک بود،آقا و خانومی که شوما باشی اون سر چارراه غوغایی شده بود و ماشینا هی بوق میزدن که آقا یه صلوات بفرست حرکت کن آقا رارو بند آوردی پیازداغم که تموم این مدت فقط داشت اینارو میکشید جداشون کنه از هم راننده رو برد سمت ماشینو و سریع اومد این همکلاسی جانو گرفت که دیگه ادامه ش نده و به سمت پایین بردش،و توی راه هی این همکلاس جانو شماتت میکرد که چیکارش داشتی حداقل احترام سنشو میگرفتیو از صدای چک ها که یاد آوری میکردنو خنده شون گرفته بود

پیازداغ ییهو گفت نکنه پشت سرمون اومده باشه طرف،آقا همینو که گفت یه تاکسی عین ماشین پلیسا اومد تو کوچه،راننده جان با یه چماق اومد پایین،همکلاس جان که دیگه دید با چماق نمیشه در افتاد عین گوله در رفت،پیازداغم که بنیه ی درست حسابی نداشت بخواد در ره و پیش خودش فک کرد که من چرا در رم من که کاری نکردمو تازه از هم جداشونم میکردم،همینجا میمونم راننده هه میاد دوتاماچمم میکنه وازم معذرت خواهی میکنه ومنم بعد کلی ناز کردن از دلم در میاره و منم میبخشمش و میگم که دفه ی دیگه تکرار نشه !این شد که همونجا ایستاد،یه دفه راننده هه به سمت پیازداغ حمله ور شدو با اون چماقش یه ضربه ی وحشتناک زد روی بازوی پیازداغو ،دونفر دیگه م که اونجا بودن مث اینکه با راننده هه آشنا بودن ریختن سر پیازداغو انداختنش توی تاکسی

توی راه رانندهه اینقد دور از جونتون بی شعور بود میگفت تو منو زدی و باید بریم پاسگا جای این مشت و چکو نشون بدم،آخه مگه به پیازداغ میومد همچو آدم بی رحمی باشه،اما این اواخر رانندهه میگف اسم و خونه شو لو بده تا آزادت کنم،پیازداغم که خودتون میدونید خراب رفیقه و با یکی که دس داد دیگه تا آخرش هست ،و فردین بازیشم گل کرده بود،آقا اسمو لو داد!!!

البت اسم یه بنده خدای دیگه رو!و خونشونو هم گفت که نمیدونم و تو دل خودش میگفت اگه همون موقع میذاشتم گلاب به روتون عین سگ کتکت میزد حالا زورت به من نمیرسید بی فرهنگ آشغال!
آقا پیازداغو برد سمت یگان امداد اونجا آوردن پایین پیازداغو یه آقایی اونجا بودن که یه چنتایی از این در نوشابه فلزیا رو شونه ش بود و تنها موجودی بود توی اون لباسا که همیشه به نیکی ازش یاد میکنه پیازداغم همیشه واسش رحمت سند میکنه،ماجرا رو واسش توضیح دادنو و پیازداغم حرفاشو زد،آقای لباس سبز درجه دار هرچی به این راننده ی بی شعور میگفت آقا شوما بزرگواری کن و ببخشش و اصن اینم نبوده که زدتت اصن بهشم نمیاد آخه،این راننده ی یهودی صفت قبول نکرد که نکرد

آقای درجه دارم گفت به هرحال کار شوما به ما مربوط نمیشه باید برید کلانتری اگه از ایشون شاکی هستید،پیازداغو باز به زور سوار ماشین کردنو داشتن راه میوفتادن به سمت کلانتری،پیازداغ یه نگاه مظلومانه و معنا داری  به درجه دار جان کرد که پر از حرف بود!نگاههایی با این بار معنایی:میخواهم زنده بمانم!در همین حال درجه دار جانم که سیستم عاملش از قضا عین پیازداغ بود امواجو گرفتو یه لبخندی زد و گفت بیا پایین و در رو!
اما دیر شده بود راننده جان تیک آفی زدنو و به سمت ناکجا آباد رفتن

رفتن کلانتری دور میدون کشوری،تو تموم این مسیر پیازداغ داشت بین وقایع و صحنه هایی از لبخند درجه دار جانو و حرف آخرشو بی گناهی خودشو کنار هم قرار دادو داشت ادیتشون میکرد که به یه نتیجه ی قطعی برسه!دم یولید11 گرم،نتیجه ش نقشه ی فرار بود که تو حساس ترین لحظات دم در کلانتری محاسباتش تموم شدو آماده ی اجرا شد با در نظر گرفتن تمامی جوانب!
راننده جان دم در کلانتری ترمز کرد  ،اما از تنها خوش شانسی بزرگ تموم عمر پیازداغ اونجا پارک ممنوع بود و پیازداغم که همینو میخواست از در خیرخواهی در اومد که :من واسه خودت میگم اینجا پارک ممنوعه جریمه میشیا،رانندهه تو همین مدت دید پیازداغ آدم بدی به نظر نمیومد به حرفش گوش کردو میدونو دور زد و اون سمت خیابون میخواست پارک کنه،تا اینجا همه چی طبق نقشه پیش میرفت و باب دل پیازداغ که

راننده جان موند تو ترافیکو پیازداغم تو همون حال نیمچه حرکت کتابشو زد زیر بغلشو عین برق و باد در ماشینو باز کرد و از لای ماشینا با سرعتی باور نکردنی سعی در شکستن سرعت نور داشت و از تموم کوچه پس کوچه ها دوید و دویدو دوید و به آزادی حقیقی دست پیدا کرد
اینه که میخواستم بگم با زحمت و تلاش و اعتماد به نفس آزادی نزدیکه فقط برای رسیدن بهش باید یه ذره دوید!!


پاورقیجات:

وان:اصولن دعوا کار بدیه اما خب اگه دعوا شد شومام باید طرف یکیو بگیرید تا بعد که مث پیازداغ گیر افتادید حداقل بی گناه گیر نیوفتید
تو:میدونید الان که فک میکنم اون لباس سبزه شاید یه موجود فرازمینی بوده که از آینده خبر داشته همونطوری که مژده ی فرار منو داد لباس سبزم تنش بود نمیدونم شاید از موقعیت الانم خبر داشته و یه جورایی نوید همچو روزاییو میداده!
تری:راننده تاکسی به بیشعوری اون ندیدم تا کنون تا اینکه یه بار دیگه خودشو دیدم                  فور:تجزیه و تحلیلایی که کردم میبینم همون قد که بد شانس بودم عوضش یه جاهاییم شانس داشتم مثلن قسمت ترافیک
فایو:این ماجرا یه نتیجه ی دیگه م داشت اگه دقت کرده باشید ،اینکه خیلیا هستن که شکنجه میشن اما حرفی نمیزنن که بعدن خجالت زده ی تموم مردم شن!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 10:26  توسط پیاز داغ  |